علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )
133
تاريخ بيهق ( فارسى )
دارودار را طلب كردند تا خنبرهء ترياق پيش وى آورد ، نگذاشتند كه دارو دار حاضر آيد « 1 » ، و آن شب على بن كامه « 2 » هلاك شد ، و تلك الليلة ليلة الثلثاء السادس « 3 » من ذى القعدة سنة اربع و سبعين و ثلثمائة ، و ازينست كه ملوك و امرا بايد كه شكل تعويذى از نقره يا ارزيز يا قلعى با خويشتن دارند ، در وى چهار خانه ، در يك خانه ترياق ، در يك خانه مثروديطوس ، « 4 » در يك خانه شراب كدر « 5 » ، در يك خانه موميايى اصلى ، و اگر پنج خانه بود [ و ] يكى افيون بود « 6 » يا معجون الراحة بغايت نيكو بود ، تا آن وقت كه حاجت افتد چنين حادثه نيوفتد كه امير على كامه را « 7 » افتاد ، و مع ذلك القضاء « 8 » غالب . و از على كامه آنجا فرزند شاه فيروز بن على بن كامه ماند « 9 » ، و فخر الدوله ميراث او برگرفت و فرزندان او را بدرويشى افكند ، چنين گويد مصنف مزيد التاريخ كه از يك جنس دو هزار من اوانى بود از زر « 10 » خالص و پنج هزار من اوانى بود از نقره . و على بن كامه را اقطاع سمنان و سمنك بود ، و او بخراسان آمد با حسن « 11 » بن فيروزان و يك چند در بيهق متوطن بود فى شهور سنة اثنتين و خمسين و ثلثمائة ، و او را اينجا پسرى آمد نام او ابراهيم . و [ از اعقاب اوست ] امام ابو سعد * المحسن بن القاسم بن الحسن « 12 » بن على بن ابراهيم بن على بن كامه « 13 » ، توفى الامام ابو سعد بن كامه فى شهور سنة سبع و عشرين و خمسمائة . فصل [ امير ناصر الدوله ] امير ناصر الدوله ابو الحسن محمد بن ابراهيم بن سيمجور ، بيهق باقطاع ، بسالار بن شيرذيل « 14 » داد سنهء ثمان و خمسين و ثلثمائة ، و مردمان بيهق سينهء اين « 15 » مقطع را
--> ( 1 ) دارو دار را طلب كرد تا خمبرهء ترياق لايق او آرد ، نگذاشتند كه دارو دار را حاضر آرند . ( ش ، خميره يا خنبره بمعنى خمچه است كه خم كوچك باشد و كوزهء سرتنگ را نيز گفتهاند ) . ( 2 ) على كامه . ( 3 ) الثالث . ( 4 ) ش ، نام ترياقى است كه مخترع آن حكيم يا سلطانى مثروديطوس نام بوده است . ( 5 ) كذا و در نب ، كذو نوشته و شايد ( كندر ) بوده است . ( 6 ) سا . ( 7 ) نيفتد كه على كامه را . ( 8 ) نص ، فالقضاء . ( 9 ) و از على كامه آنجا شاه فيروز بن على كامه فرزند ماند . ( 10 ) اوانى از زر سرخ . ( 11 ) نص ، با الحسن . ( 12 ) المحسن بن الحسن . ( 13 ) نص ، على كانه . ( 14 ) ش ، اين نام را شير زيل هم نوشتهاند و ظاهرا تحريف يا تعريب شيردل يا شيرزاد است . ( 15 ) آن .